این هفته آخرین اخبار نداریم.....

چون بنده دچار افسردگی مزمن شده ام..و نمیتوانم خبر ها را جستجو کنم آری این چنین است حال ما..آنچه از نظرتان میگذرد و به ذهنتان وارد میشود...خود گویای همه چیز است(چقدر ادبی ام من) 


بالاخره وسط پاییزه هوا بدجوری گرفته..شهر بدجوری خاکستری شده....ابرای سیاه ول کن ماجرا نیستند...خب آدمم دیگه افسرده میشم...دور و برمون همش انرژی منفی ...همه خسته همه سر به گریبون(خدا بیامرزه هایده رو)دیشب وقتی از شیشه ماشینُ. مردمی رو میدیدم که همه منتظر بودند ۱۹۳ ثانیه چراغ قرمز تموم شه و تو ۵۰ ثانیه ازین ۴راه به ۴ راه بعدی برسند..لابد هم میرسیدند(چون یک دقیقه طول میکشید ماشین های قبلی ۴ راه رو خالی کنند)دلم به حال خودمون سوخت...حتی یک نفر هم نمیخندید همه عصبی و خسته بودند...جالبه صدای موزیکی نمیومد(نبایدم بیاد مثلا کدوم آهنگ این روزا برای شما جالب و آرامش بخشه؟)یا سر ها به شیشه ها تکیه داده شده بود یا فکر عمیق بود که با صدای بوق ماشین عقبی لحظه ای عقب نشینی می کرد و بعداز یه کلاچ و دنده دوباره بر میگشت سر جاش.با خودم فکر کردم چرا همه داغون شدن؟چرا کسی شاد نیست؟همون لحظه ۱۰۰۰تا جوابی که الان به ذهن شما رسید جلوچشمام رژه رفت.


چند وقت پیش تو نمایشگاه دیجیتال یه غرفه بود که سی دی آهنگ های بیکلام (انرژی بخش/آرام بخش)میفروخت ..جالبه که سرش شلوغ بود و همه خریداراش جوون بودند....این یعنی چی؟چرا یه جوون ۲۰ ساله باید سی دی آرام بخش بگیره؟جوون ۲۰ ساله کانادایی چه وضعی داره میدونید؟اگه نمی دونید کافیه یه سرچ کنید میفهمید..(نگفتم آمریکایی که تهاجم فرهنگی نشه)


 این هفته کلی مجله خوندم شاید حالم خوب شه اما اونا هم افسرده بودند ...جالبه ۲ تا از دوستای نزدیکم هم افسرده شدند و از من کمک خواستند....باید منتظر بمونیم تا بگذره؟یا یه کاری بکنیم که بره و بر نگرده؟دومی رو بلد نیستم چون دست من نیست..اگه بخوام کافی نیست...هیجان مرده...هیچ چیزی هیجان نداره...داره؟ بگید منم بدونم....تو این وبلاگ هیچ وقت مطالب نا امید کننده نزاشتم اما حال من خرابه خراب نمیتونم دروغ بگم.... این روزها همه افسردگی میگیرند شما چطور؟


دوباره خزون اومد نم نم بارون میزنه تو صورتم.......


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت٬
سرها در گریبان است٬
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را٬
نگه جز پیش پا را دید‌‌‌ ٬ نتواند.
که ره تاریک ولغزان است.
وگر دست محبت سوی کس یازی٬
به اکراه آورد دست از بغل بیرون٬
که سرما سخت سوزان است.
نفس کز گرم گاه سینه می آید برون ٬
ابری شود تاریک٬
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت ٬ نفس کافی است ٬
پس دیگر چه داری چشم؟
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟
مسیحای جوانمرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین٬
هوا بس ناجوانمردانه سرد است...آی...
دمت گرم وسرت خوش باد! سلامم را تو پاسخ گوی و در بگشای!
منم من٬ میهمان هر شبت٬ لولیوش مقموم٬
منم من٬ سنگ تی پا خورده ای رنجور ٬
منم٬ دشنام پست آفرینش٬ نغمه ی ناجور٬
نه از رومم٬ نه از زنگم٬ همان بی رنگ بی رنگم٬
بیا بگشای در ٬ بگشای دلتنگنم.
حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پس در چون موج میلرزد.
تگرگی نیست٬ مرگی نیست٬
حدیثی گر شنیدستی ٬ قصه ی سرما و دندان است٬
من امشب آمدستم وام بگذارم٬
حسابت را کنار جام بگذارم٬
چه میگویی که بی گه شد٬ سحر شد٬ بامداد آمد؟
فریبت میدهد بر آسمان این سرخی بعد ار سحر گه نیست.
حریفا گوش سرما برده است این٬
یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان٬
مرده یا زنده٬
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود است٬
حریفا! رو چراغ باده را بفروز٬ شب با روز یکسان است.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت٬ هوا دلگیر٬
درها بسته٬ سرها در گریبان ٬ دستها پنهان ٬
نفس ها ابر ٬ دل ها خسته و غمگین٬
درختان اسکلت های بلور آجین٬ زمین دل مرده٬ سقف آسمان کوتاه٬
غبار آلود و مهر و ماه ٬
زمستان است.