به استخر میرویم قسمت دوم
تلفن عزیز نطقیدند که بریم استخر خادم...اونجا مرکز شهره قبول می کنند...تعداد 5 نفر سرباز به علاوه یه آقای دیگه از رادیو(همکار اون آقای رادیوی مهربون و اقتصادی) سوار بر پراید شدیم 6 نفر در پراید با شرایط یک نفر در جلو و 4 نفر در عقب ماشین.تمامی اعضای تحتانی بدن بنده در دستگیره درب عقب درگیر بودند.و چه فشار هایی که بر من و آقای ادب(عماد که دیگه حالا لقبش رو از دست داده بود)وارد نشد.
خلاصه هرچه بیشتر به استخر خادم نزدیک می شدیم بر تعداد خانومهای دراومد از حموم گل افزوده میشد..بله سانس بانوان عزیز بود ..ساعت 8 شب بنزین یک قطره ترافیک مثل همیشه..مکان آریا شهر....در افشانی ها برای استخر بعدی ادامه داشت که دوستان فرمودند بریم آلستوم....با هیجان افزون و کمری پر درد سوار شدیم اما این بار نحیفترین افراد جمع یعنی بنده و ادب جلو نشستیم..و فشار این بار توسط ترمز دستی احساس می شد....بعد از 40 دقیقه به آلستوم رسیدیم کماکان بنزین فقط یه قطره باقی بود....
ادامه دارد